در «سرخ و سیاه» قرار نیست تاریخ فقط پشت سر شخصیتها ایستاده باشد. تاریخ باید در لباس آنها دیده شود، در معماری خانهها نفس بکشد، روی چهرهها بنشیند و حتی در فاصلهای که آدمها از یکدیگر میگیرند، خودش را نشان دهد. این شاید مهمترین امتیاز دو قسمت ابتدایی سریال آیدا پناهنده باشد؛ اینکه جهان اثر صرفاً ساخته نشده تا زیبا به نظر برسد، بلکه قرار است بخشی از روایت باشد.
به گزارش آریا خبر البته هنوز برای قضاوت درباره خود داستان زود است. دو قسمت، برای سریالی که قرار است رابطه عشق و قدرت را در بستری تاریخی دنبال کند، فرصت کافی برای صدور حکم نیست. بسیاری از شخصیتها هنوز در ابتدای مسیرند و نسبت آنها با یکدیگر و با ساختار قدرت بهطور کامل روشن نشده است. بنابراین اگر قرار باشد فعلاً درباره «سرخ و سیاه» داوری کنیم، بهتر است به جای پیشبینی پایان، درباره نحوه آغاز آن حرف بزنیم و آغاز سریال، بیش از هر چیز، آغاز یک جهان بصری است. تفاوت مهم «سرخ و سیاه» با تجربه قبلی پناهنده در «در انتهای شب»، فقط در زمان و مکان داستان نیست. در آن سریال، دوربین به زندگی معاصر نزدیک میشد و بحران را از دل رفتارهای روزمره بیرون میکشید. اینجا اما دوربین با جهانی روبهروست که خودِ جهان، بخشی از مسئله است. آدمها درون ساختاری زندگی میکنند که پیش از آنها وجود داشته و انتخابهایشان را محدود میکند.
برای همین، طراحی صحنه در «سرخ و سیاه» صرفاً مسئله بازسازی قاجار نیست. خانهها، اتاقها، اشیا و پوششها، جایگاه شخصیتها را تعریف میکنند. لباس فقط لباس نیست؛ نشانهای از موقعیت اجتماعی است. گریم تنها برای نزدیک کردن چهرهها به یک دوره تاریخی استفاده نشده؛ چهرهها باید بخشی از مناسبات همان دوره را حمل کنند. حتی دکور میتواند درباره قدرت، فاصله و طبقه حرف بزند. این همان جایی است که سریال میتواند مسیر متفاوتی را طی کند: زمانی که عناصر تولید از وظیفه تزئینی خود عبور میکنند و وارد ساختار درام میشوند.
در چنین روایتی، میزانسن اهمیت دوچندانی پیدا میکند. اینکه چه کسی کجا میایستد، چه کسی در مرکز قاب قرار میگیرد، چه کسی در حاشیه میماند و شخصیتها چه فاصلهای از یکدیگر دارند، میتواند به اندازه دیالوگ معنا داشته باشد. «سرخ و سیاه» در دو قسمت نخست، نشانههایی از چنین رویکردی دارد؛ رویکردی که میتواند در ادامه به یکی از نقاط قوت اصلی اثر تبدیل شود.
پارسا پیروزفر نیز در این میان حضوری دارد که به فضای اثر وزن میدهد. بازی او بیش از آنکه به نمایش بیرونی متکی باشد، بر کنترل و حضور استوار است؛ نوعی بازی که میتواند برای شخصیتی قرارگرفته در مناسبات قدرت، امتیاز مهمی محسوب شود. اما درباره عمق این شخصیت و نسبت آن با مسیر اصلی داستان هنوز باید صبر کرد.
در واقع، مهمترین پرسش «سرخ و سیاه» در این مرحله این نیست که آیا سریال زیباست یا نه؛ زیبایی بصری آن از همین حالا قابل مشاهده است. پرسش اصلی این است که آیا این زیبایی در خدمت داستان باقی میماند یا در مقطعی به خودنمایی بصری تبدیل میشود؟ آیدا پناهنده و ارسلان امیری پیش از این نشان دادهاند که به روایت به عنوان مسیری برای رساندن سریع مخاطب به پاسخ نگاه نمیکنند. آنها مخاطب را درگیر میکنند، اطلاعات را مرحلهبهمرحله میدهند و اجازه میدهند قصه تا پایان، امکان غافلگیری خود را حفظ کند. همین ویژگی باعث شده مخاطب با کنجکاوی مسیر آثارشان را دنبال کند و نسبت به پایانبندی آنها حساس باشد. «سرخ و سیاه» فعلاً در مرحله وعده است؛ وعده یک قصه تاریخی که میخواهد عشق را در کنار قدرت، طبقه و مناسبات اجتماعی قرار دهد. اگر فیلمنامه بتواند همان دقتی را که در ساخت جهان بصری به کار رفته، به شخصیتپردازی و درام منتقل کند، آنوقت سریال چیزی فراتر از یک اثر تاریخی خوشظاهر خواهد بود. فعلاً اما یک نکته روشن است: در «سرخ و سیاه»، دوربین تنها چیزی نیست که روایت میکند. صحنه روایت میکند، لباس روایت میکند، چهره روایت میکند و حتی سکوت میان اشیا میتواند روایتی پنهان داشته باشد. آزمون اصلی سریال از اینجا به بعد آغاز میشود؛ جایی که این همه جزئیات زیبا باید ثابت کنند برای چه در قاب قرار گرفتهاند.
نظر شما